سهدکمهشصتوهفت-هشت ساله بود گمانم. نشسته بود روی نيمکتِ پارک، یک جعبهی نیمکيلويی ِ شيرينی هم کنار دستش بود. شيرینی که نه؛ پایسيب. اين پایسيبهای ارزان که کنار پيادهرو بساط میکنند و لایشان یکتکه سيبِ لهيدهی بدمزه بيشتر نيست، رويشان غرقِ خاکِ قند. بازنشسته بود. بازنشستهی گمرک یا دخانيات؛ به فرهنگیجماعت که گچ خورده باشد و هندسه و علمالاشیاء درس داده باشد نمیخورد. کلهی معوّج و کمموی بزرگی داشت. سلمانی هم انگار پیدا نکرده بود يا دلودماغ سلمانی رفتن نداشت. فر پشتِ موهايش بلند شده بود، آنقدر که ردِ شانهی خيس ِ صبح را هنوز يادگار داشت. کتِ خاکستری رنگورو رفتهی ايرانی ِ گشاد تنش بود، با ژاکتِ بافتنی ِ سهدکمهی سرمهای زيرش. از همين چيزهایش معلوم بود بازنشستهی گمرک است يا دخانيات. شلوار خاکستری ِ چرک داشت با کفش چرمی ِ تهلاستيکی که از آخرينباری که واکس خورده بود، یکی دو زمستانی میگذشت. سرش را گرفته بود پايين که رگهی آفتابِ چموش ِ در رفته از لای برگِ درخت، به چشمهای تَنگکردهاش نرسد. پایسيبها را از زیر در ِ پارهشدهی جعبه میکشید بيرون، کاغذ زيرشان را همچين با حوصله میکند، انگار چیزی زيرش قايم کرده باشند؛ شيرينیاش را خُرد میکرد، میريخت کفِ زمين برای سهتا ياکريمی که آن طرفتر میپلکيدند و باور کرده بودند از يک بازنشسته، آنوقتِ صبح کار زيادی برای شکارشان ساخته نيست. نوک میزدند به خُردههای پایسيب و خوششان بود.
گفتم: هرروز اينجا با پرندهها صفا میکنيد؟ گفتم بلکه نگاهم کند. نکرد. حرف هم نزد حتا. پای سيبش را که خُرد کرد، گفت: نه، امروز تولد زنم بود. زنم زياد میآمد.
[ 15:55 ] [
]