لانگ شات

یادداشت​های آدمی مثل من


[ خانه | پست الکترونیک | ATOM | RSS ]

December 20، 2009

چانگ‌کينگ اکسپرس
هيچ‌کدام از فيلم‌های «وُنگ کار وای» به‌اندازه‌ی اين‌يکی، فيلم «نااميدی»‌ نيست. هيچ‌کدام‌شان اين‌قدر فيلم «رفتن» نيست. ولی در بساطی که فقط سحرش را غروب می‌کنم، غروبش را سحر، اين سفارش ِ مضحکِ تکراریِ «به دَرَک که رفت»، دوای درد نيست. پذيرفتن ِ حقيقتِ رفتن، اين دموکراسی ِ مچاله‌شده در حق انتخاب، برای روزگاری که روان‌شناسانه نمی‌شود زندگی‌اش کرد، تفِ سربالاست. برای اين‌چيزهاست که يادم مانده «تارانتينو» شيفته‌ی اين فيلم بود. اين‌ها قصه‌ی عاشقی ِ پليس‌هاست؛ نه منی که تمام قدم‌های بی‌تو را شمرده‌ام.
اصلاً حرف از قوام نيامدن فيلم آقا نيست. حرف از متن ِ ترانه‌هايی که دستِ اين تکه‌های ازهم سوا را گرفته، پله‌پله می‌بَرَد بالا نيست. کاری ندارم به آن تأکيدِ موذيانه‌اش به کفش‌های تميز پاشنه‌بلندِ خانم‌ها؛ به آن سه‌خط ديالوگ شيکی که داشت و می‌شد نوشت و حظ برد از کمالاتِ آقا. همان اوايل ِ«پيش‌از غروب»، وقتی حرف از فروش دوراز انتظار قصه‌ی آن يک‌روز بود، طرف درآمد که اين مردم، دوست دارند عاشق باشند. يا يک‌همچه چيزی. چه‌طور سالادِ سرآشپزم را سفارش دهم، خيال کنم به دَرَک که رفت؟ فيلم آقا، فيلم بدی نيست. ولی تو حواست باشد؛ من نشسته‌‌ام پای پاييز پُر کلاغ، بلکه بيايی.


[ 17:02 ] [ ]

December 08، 2009

قابِ چوبی بگیر دور صورتت
حالا واسه شما چهار‌وچهل‌وپنج، واسه ما پنج ربع‌کم؛ واسه شما «سپهبد قرنی»، واسه ما فيشرآباد؛ شد دليل که شما ژان‌پل‌خانِ سارتر را از آقاجان‌تان بهتر بشناسی، ما نفهميم چندمترش يک‌دست کت‌شلوار می‌دهد، بی‌آستر؟ اتفاقاً آن‌‌جا که می‌گفت: «همين خدا برداشت همه‌‌ی قشنگی‌های دنيا را ريخت توی تابلو و جاودانه کرد و همه‌ی کتاب‌ها را بست.»، پندارم شمايلِ شما را می‌گفت، وقتی می‌خندی.
حالا صفای شما با «بيورک»، غم ما با سوسن کوری؛ مزه عرق‌سگیِ ما پياز، تَنگِ شرابِ شما، پَرِ ريحان‌بنفش. چه خيالی؛ سر بگير بالا، بخند.


[ 20:03 ] [ ]

December 01، 2009

سه‌دکمه
شصت‌وهفت-هشت ساله بود گمانم. نشسته بود روی نيمکتِ پارک، یک جعبه‌ی نیم‌کيلويی ِ شيرينی هم کنار دستش بود. شيرینی که نه؛ پای‌سيب. اين پای‌سيب‌های ارزان که کنار پياده‌رو بساط می‌کنند و لای‌شان یک‌تکه سيبِ لهيده‌ی بدمزه بيشتر نيست، روي‌شان غرقِ خاکِ قند. بازنشسته بود. بازنشسته‌ی گمرک یا دخانيات؛ به فرهنگی‌جماعت که گچ خورده باشد و هندسه و علم‌الاشیاء درس داده باشد نمی‌خورد. کله‌ی معوّج و کم‌موی بزرگی داشت. سلمانی هم انگار پیدا نکرده بود يا دل‌ودماغ سلمانی رفتن نداشت. فر پشتِ موهايش بلند شده بود، آن‌قدر که ردِ شانه‌ی خيس ِ صبح را هنوز يادگار داشت. کتِ خاکستری رنگ‌ورو رفته‌ی ايرانی ِ گشاد تنش بود، با ژاکتِ بافتنی ِ سه‌دکمه‌ی سرمه‌ای زيرش. از همين چيزهایش معلوم بود بازنشسته‌ی گمرک است يا دخانيات. شلوار خاکستری ِ چرک داشت با کفش چرمی ِ ته‌لاستيکی که از آخرين‌باری که واکس خورده بود، یکی دو زمستانی می‌گذشت. سرش را گرفته بود پايين که رگه‌ی آفتابِ چموش ِ در رفته از لای برگِ درخت، به چشم‌های تَنگ‌کرده‌اش نرسد. پای‌سيب‌ها را از زیر در ِ پاره‌شده‌ی جعبه می‌کشید بيرون، کاغذ زيرشان را همچين با حوصله می‌کند، انگار چیزی زيرش قايم کرده باشند؛ شيرينی‌اش را خُرد می‌کرد، می‌ريخت کفِ زمين برای سه‌تا ياکريمی که آن طرف‌تر می‌پلکيدند و باور کرده بودند از يک بازنشسته‌، آن‌وقتِ صبح کار زيادی برای شکارشان ساخته نيست. نوک می‌زدند به خُرده‌های پای‌سيب و خوش‌شان بود.
گفتم: هرروز اين‌جا با پرنده‌ها صفا می‌کنيد؟ گفتم بلکه نگاهم کند. نکرد. حرف هم نزد حتا. پای سيبش را که خُرد کرد، گفت: نه، امروز تولد زنم بود. زنم زياد می‌آمد.


[ 15:55 ] [ ]

November 29، 2009

سُر نخوری پيرمرد
پيریِ شما ای که آن پشت ايستاده بودی، از همه‌جای اين «جوانی بدونِ جوانی»‌تان پيداست. تجربه‌ات، خنده‌هایت، ميلِ به خوابِ نيمروز و اين‌که آن‌روزها حوصله نداشتی. خمودگی و ملال و کش‌داری مدام، همه‌ی ارثِ ما بود از سن‌وسالِ شما. يک‌بار ديدن فیلم‌تان هم هيچ‌ افاقه نکرد. گيرم بعدِ تماشای دوباره‌اش، مثل شاهِ قجر زير لب گفته باشيم: «نات بد...، نات بد...».
اين‌که شما يک قصه‌ی تکه‌تکه‌ی بد را، خوب ساخته باشی، امتياز نيست پدربزرگ. هورا کشيدن هم بر نمی‌دارد. يک فيلم بد را خوب ساخته‌ای. صفحه به صفحه‌ی کتاب را ورق زده‌ای، فرستاده‌ای کلاکت بزنند به اسم سينما. پيری آقای ما از همان روزی باورمان شد که دوهفته‌ای گذشته بود و هنوز حافظ می‌خواند به‌جای هزارويک شبی که از بر بود. برای نوه‌هايت شعر بخوان؛ قصه‌های تو فقط خواب‌شان را آشفته می‌کند.
«جوانی بدونِ جوانی» فيلم عصر جمعه و پنجشنبه شب نيست. فيلم آخروقتِ يکشنبه است؛ يکشنبه‌ای که پياده رفته باشی‌اش. برای آدمی که سينما را با سيگار ضميمه‌اش دوست دارد، فيلمی که دلت را نبَرَد یک پُکِ دیگر بزنی، مزخرفی‌ست در مايه‌های «محاکمه در خیابانِ» رفيق‌مان. فیلم آقای «کاپولا»، همچین بود برای ما و آن پنجشنبه‌ی لعنتی.


[ 14:12 ] [ ]

October 28، 2009

تکه فيلمنامه - سی‌وپنج
- بچه که بودم، مادرم آخرهفته‌ها می‌بردم پارک؛
می‌گفت اگه يه‌وقت گم شدم، يه‌جا وايسم تا بياد پيدام کنه.

: فايده‌ای هم داشت؟

- راستش نه؛
خودش يه‌روز که دنبالم می‌گشت گم شد.
بازم بستنی می‌خوای؟


شب‌های بلوبریِ من (وُنگ کار وای) / My Blueberry Nights (Kar Wai Wong), 2007


[ 15:31 ] [ ]

October 24، 2009

«آمدنی» نيستی انگار
دلِ خجسته «وَ اِن یَکاد» مکرر خوانديم، «واقعه» از بر، بلا نبینی.
خبر رسيده شما هسته‌ی خرمای يک رمضان نخ‌کشيده‌ای به‌هيبتِ تسبيح، ذکر لبت: خانه‌ت خراب؛ خانه‌ت خراب...


[ 00:33 ] [ ]

October 18، 2009

به کی بگی...
هِزاری که همان صبح از «ابن بابويه» آمده باشد، آن چشم‌های غرقِ آب‌مرواريدش بعدِ هر صدای دری، می‌پرسد: «مادرت بود؟».


[ 00:12 ] [ ]

October 12، 2009

بـــوم
اين خرابه که برای شما سوژه‌ی نقاشی‌ست، خانه‌ی بختِ من بود؛ اين درختی که لَنگِ نارنجی‌اش مانده‌ای، قبر ِ شوهرم.
قابل بکِش.


[ 18:26 ] [ ]

October 09، 2009

تکه فيلمنامه - سی‌وچهار
- استادیِ ما شده حکايتِ عصای آقام.
عصا برای آقاجانم همچين حکمی داشت. هويّتِ بزرگی‌اش بود انگار؛ نه که قوّه باشد برای خستگی ِ پا؛ اعتبار پيری‌اش بود.
وقتی مُرد، مادرم سپرد عصا را یک‌جوری جاکنند توی بالاسریِ قبر؛ می‌گفت خيلی لَنگِ عصا بود خدابيامرز...


آرشه (پورج قربانی)، 1379


[ 12:22 ] [ ]

October 04، 2009

سردت نباشد بانو...
سر گذاشتيم روی پای شما، سرفراز شويم پيش ِ عاشقی. دل سپرديم به دل‌بَریِ شما.
ما زير سايه‌سار ِ اين ساقه‌های سبز، پای اين غنچه‌های نيمه‌باز، عاشقی کرده‌ايم؛ گيرم همه نقش ِ دامن ِ شما.


[ 21:59 ] [ ]

May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 |