تو باختی!«وقتی فيلم سينمايی می سازيد، ممکن است ايده هايی يک روز سه شنبه به سراغتان بيايند، ايده هايی هم هستند که شايد سه ماه بعد بيايند و جايشان در داستان هم پيش از آن ايده هايی باشد که آن روز سه شنبه به سراغتان آمده. ولی مهم نيست.» *
ديويد لينچ ظاهر عجيب و غريبی ندارد. تيپ پيرمردهای بازنشسته ی آموزش و پرورش است که صبح ها تا میدان ميوه و تره بار را پياده می روند و عصرها گل و گياه آب می دهند. گاهی سيگار هم می کشد. ولی زير آن موهای جوگندمی صاف، جايی در محتوای مغز، روياهای آشفته و درهم و برهمی تلانبار شده، که گاهی در هیبت سينما به بيرون سرک می کشند و هربار که نگاه می کنی، سورئاليسم ذهنياتی که شانس داشته اند و ايده های فيلم لينچ شده اند، يادت می اندازد که سينما حکايت ديگری است. با رمان و نقاشی و موسيقی و اين جور چيزها توفير دارد.
جاده مالهالند يکی از همين تجلی هاست که فيلمنامه اش وامدار هيچ اسلوب و قاعده ای نیست و درست سر بزنگاه که فکر می کنی این بار دست پيرمرد را خوانده ای، چنان حيران می شوی که به اين مفتی ها حالت جا نمی آید. در جاده مالهالند از آن قالب سيدفيلدی مرسوم و الگوی کادو شده و حاضر و آماده ی فيلمنامه خبری نیست. شاید چهار پنجم فيلم سيری به نسبت منطقی داشته باشد. آن هم به شرطی که تا آن موقع ذهنت درگير تيتراژ پر زرق و برق و سکانس وهم آلود بعدش و مرگ آن جوانک توی کافه نماند. اما این کمپوزيسيون تا حدی متوازن عناصر محتوايی، در یک پنجم آخر فيلم متلاشی می شود و وقتِ کمی داری تا از میان تکه هایی که دور و برت پخش و پلا شده، چارچوبی برای فيلم دست و پا کنی. رودست خورده ای. آدم های فیلم همان قبلی ها هستند. تا این جا اتفاق مهمی نيافتاده. همه را پيش از اين ديده ای. گيرش اين است که هيچ کس سر جای خودش نيست و اصل جريان هم از اين جا به بعد است. اما لينچ در همان پاره ی سورئال ابتدايی، حرف هايش را زده. آدم هايش را رو کرده. نقد نظام استوديويی هاليوود و تمجيد و تکريم لس آنجلس و خانه های ويلايی باصفايش تمام شده. اگر هم دِينی به سانست بلوار يا جناب لويس بونوئل داشت، حالا ديگر ادا کرده. فقط مانده تکليف مان را با روياهای وامانده اش روشن کند، و اين همان چيزی است که مدتی فکرت را در جاده مالهالند سرگردان می کند.