May 27، 2007
تکه فیلمنامه - بیستودو- امیدوار نباشید. مدرسهی هنر... مزرعهی بلال نیست آقا... که هر سال محصولِ بهتری داشته باشد. در کواکبِ آسمان هم یکی میشود ستارهی درخشان؛ الباقی سوسو میزنند.
کمالالملک (علی حاتمی)، 1367
[ 20:14 ] [
]
|
May 17، 2007
متأثرانهپیرو فرمایشات مقاماتِ بالا و حرکاتِ محیّرالعقولِ جدید در این بیسامانِ بلاگستان (که خدا آخر و عاقبتش را بهخیر کند) حضرتِاجل میرزای پیکوفسکی نمکگیرمان کرده، فرموده قاطی جماعتِ وسطِ گود، ما هم دوخط قلمی کنیم. از همان دورانِ طفولیّت... یارکِشی که میکردند، سر ما دعوا بود. اینطرفیها میگفتند این باید با شما باشد، آنطرفیها میگفتند دفعهی پیش با ما بود، ایندفعه با شما باشد! ما هم آخر حالی نمیشدیم چهکارهایم. عارضیم قرآن مابینی آن عقبه و تأثیری که حضرات پیجویش شدهاند و نشانیاش را میخواهند، چیز دندانگیری هم نبود. میبینید که... شدهایم این. حالا ما هِی هفتقدم رو به قبله برویم که معرفتمان را از «مولانا» گرفتهایم، نجابتمان را از «قمر بنیهاشم»! علیایحال دو سه موردی عرض میکنیم که کسی بیخبر نماند. دنبالِ آدمهای فرنگی هم نباشید. مادرمان بچّهی امیریه بود، آقامان بچّهی تجریش. لذا تأثیری که «زنآقا» رویِ ما داشت، خیلی بیشتر از «استانیسلاوسکی»ست.
مجلهی «فیلم»: این چندسالِ اخیر را که ندیده بگیرید، تا برود برسد به سالهای اواسطِ دههی شصت، همهی دلخوشی سر ماهِ ما خواندنِ «فیلم» بود و ضیافتی که مهمانش میشدیم. میبُرد وسطِ ناکجاآباد ولمان میکرد. تا خودمان را جمعوجور میکردیم، غروب شده بود.
پرویز دوایی: اینروزها «پراگ» زندگی میکند و ای کاش مردمان آنجا میفهمیدند که رواست کلاه از سر بردارند به این عالیجناب تعظیم کنند... برای دانهدانهی نوشتههایش.
سینما: مالِ هرکجای دنیا که بود، منهای شرقِ آسیا. با آن آدمهایی که انگار دنیا را از وسطِ باریکهی پلکهایشان نصفه میبینند.
... چندتا نام و نشانِ دیگر هم هست که اگر بگوییم خیال برتان میدارد اهل مطالعهایم! بد هم نیست. به آدم کلاس میدهد. اما این آدمی که اینجا نشسته و مینویسد، گاهی دلش میخواهد از این خستگیها فرار کند. از همین چیزهایی که باید بنویسد کدام پدرنامردی در بوجود آمدنشان نقش داشته...
[ 12:44 ] [
]
|
May 10، 2007
مباداآنسالی که باهم از سر شمشاد میپریدیم و میرفتیم باغ قلمستان گیلاسدزدی، همهی بعدازظهرهای تابستان قلمدوشت میکردم، مبادا گِل و گیلاس ِ لهیدهی کفِ اُرسیهای سرخابیات کار دستمان بدهد. آقات بفهمد و زندانیات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی... من بمانم و تنهایی و خیالِ تو و باغ... حلالت اما یککلام نگفتی باغ قلمستان مالِ آقات بود.
[ 00:21 ] [
]
|
May 07، 2007
سرکج «کاف»چندصباحیست مفتخریم به معلّمی سرخانه. صبیّهی ابوالقاسمخانِ مفتاح از فرنگ آمده، آقا فرمودهاند در معیّتِ اهلوتبارشان کتابتِ فارسی به دخترک بیاموزیم. حفظهللـه تعالی... انگار دانهدانهی اندام را از مرمر تراشیدهاند، وصله زدهاند به طاقهی ابریشم. سنوسالشان حوالی همشیرهی شماست. در بلادِ خارجه هم گویا حجاب به اختیار است و نقض آبرو نیست. عادتشان شده، پیش ما قیدی ندارند. البت آقا میفرمایند این فراغت به اعتنایِ چشمپاکی ماست. هرچه هست... آن کمندِ گیسو که بهانهی شیدایی شاعر بود، ما به عین دیدهایم در خانهی ابوالقاسمخان. عجالتاً مکتب هفتهای سهوعده است. چوب و ترکهی انار و فلک و مراتبِ معمول هم نداریم. آسان گرفتهایم شاگردیِ ما خوششان باشد. هنوز یکماه نشده، بلاگرفته چنان تابی به سرکج «کاف» میدهد، باور بفرمایید خودِ «دهخدا» علیهالرحمه هم عاجز بوده از این طنّازیِ مشق. منتها مِنبعد مبحثِ املایِ گردالی «لام» است و «قاف» و «نون». نظارتِ مستمر میطلبد و شفّقتِ استادی. یحتمل لازم شود خودمان مدد بدهیم به کار کتابت!
[ 00:17 ] [
]
|
May 03، 2007
سولوخوشدارم سیگار که میکِشم، تماشایت کنم. با یکدست سرهمی سفید و شالِ حریر... پشتِ پیانوی آنتیکِ بیخ دیوار نشستهباشی، سر بچرخانی و موی ریخته از پیش چشمت پسبرود. «مردِ من» بخوانی... خیالکنم با منی.
[ 01:02 ] [
]
|