خِبرهسفارش ِ گاو شیری داده بودند آقاجان.
میرسید.
اصرار و اِبرام داشتند که رفیق ِ همخدمتشان خِبرهست. خبر کنیم، مغبون نمیشویم اگر بیاید و ببیند و خوبوبد کند.
قدش به سرطاقچه نمیرسید. قلمدوشش کردیم وسطِ بازار، توفیر آنهمه گاو بفهمد. خودمان هم از ترس چشمزخم، هرچه مقبول دیدیم، گفتیم: «خدا برکتش بدهد. ماشاللـه چه گاویست آقاجان...».
موّظفیم سهدبه شیر تازه بدوشیم، دوتا دِه آنطرفتر ببریم در خانهاش، مِنبابِ عذر تقصیر و رفع کدورت.
چهمیدانستیم وامانده اسمش «ماشاللـه»ست، با آن قدوقواره.
[ 19:27 ] [
]