کثافتآنشب هیچکس توی ساختمانمان نبود.
وقتی طلبکارش آمد و جای دادوبیدادهای همیشگی، دستدادند و روی مبل نشست و خندید، شَستم خبردار شد که اوضاع با همیشه فرق کرده. ولی چون پولی توی دستوبالمان نبود، نمیفهمیدم این خوشوبِش کردنها چه معنی میدهد. وقتی شوهرم دستهکلیدش را برداشت و رفت بیرون و در را پشتِ سرش بست، تنم یخ کرد. گفتهبود دوتا چای بیشتر نریزم. سینی توی دستم ماسیده بود. آن کثافت رنگم را که دید گفت: من خیال میکردم قضیه را بینِ خودتان حلکردهاید. بههرحال شوهرت عقل کرد. این تنها راهش بود.
درست یادم نیست از آن بهبعد چه گذشت. منگ بودم. تا وقتی که ماشه را کشیدم و مثلِ یک گاوِ پیر افتاد پایینِ تخت.
اینها را برای تو مینویسم. شوهرم چندروز قبلش به همسایهی پایینمان گفته بود: زنم توی خواب حرفهایی میزند که من نمیفهمم. گفته بود: تا مطمئن نشدهام که ریگی به کفشش نیست، چشمتان به خانهی ما باشد. روز دادگاه همان حرامزاده را آورده بود شهادت بدهد.
قاضی پرسید: پسچرا هیچ ردی از خشونت و اجبار روی تن و توی اتاقت نیست؟ چی میگفتم؟ تو بودی چی میگفتی؟ میگفت: شوهرت حاضر نیست دادخواستش را پسبگیرد.
همانروز که آورده بودنش ملاقات، ازش پرسیدم: چرا من؟
گفت: اینجوری هم طلبِ آن کثافت پاک میشد، هم تو حذف میشدی.
یک حلقهی پلاتین هم دستش بود.
[ 00:28 ] [
]